یه دوست معمولی وقتی می آید خونت، مثل مهمون رفتار میکنه
یه دوست واقعی درِ یخچال رو باز میکنه و از خودش پذیرایی میکنه
یه دوست معمولی هرگز گریه تو رو ندیده.
یه دوست واقعی شونه هاش از اشکای تو خیسه
یه دوست معمولی اسم کوچیک پدر و مادر تو رو نمی دونه
یه دوست واقعی اسم وشماره تلفن اون هارو تو دفترش داره
یه دوست معمولی یه دسته گل واسه مهمونیت می آره
یه دوست واقعی زودتر میآد تا تو آشپزی بهت کمک کنه و دیرتر می ره تا
به کمکت همه جارو جمع و جور کنه
یه دوست معمولی متنفره از این که وقتی رفته که بخوابه بهش تلفن کنی
یه دوست واقعی میپرسه چرا یه مدته طولانیه که زنگ نمی زنی؟
یه دوست معمولی ازت میخواد راجع به مشکلاتت باهاش حرف بزنی
یه دوست واقعی ازت میخواد که مشکلات را حل کنه
یه دوست معمولی وقتی بین تون بحثی میشه دوستی رو تموم شده میدونه
یه دوست واقعی بهت بعد از یه دعواهم زنگ میزنه
یه دوست معمولی همیشه ازت انتظار داره.
یه دوست واقعی میخواد که تو همیشه رو کمکش حساب کنی
شما چند دوست واقعی دارید؟
دسته بندی زیبای انسانها از دید دکتر شریعتی!
دسته اول
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدمها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست
که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
دسته دوم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند.
بیشخصیتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهشان یکی است.
دسته سوم
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشا
هم تاثیرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داری
و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
دسته چهارم
آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستند
شگفتانگیزترین آدمها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نمیتوانی
حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم.
باز میشناسیم. میفهمیم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما همیشه
عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل
بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست
میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان میآید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم.
شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
بالهایت را کجا جا گذاشتی؟
پرنده ای بر شانه هاي یک انسان نشست. انسان با تعجب
رو به پرنده كرد و گفت: " من که درخت نيستم، تو نمي تواني
روي شانه ي من آشيانه بسازي."
پرنده گفت: "من
فرق درخت و آدمها را خوب مي دانم.
اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم."
انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد.
چيزي كه
نمي دانست چيست. شايد يك آبي دور. يك
اوج
دوست داشتني.
پرنده گفت: "غير
از تو، پرنده هاي ديگري را هم مي
شناسم
كه پر زدن از يادشانم رفته است.
درست است كه پرواز براي
يك پرنده ضروري است، اما اگر تمرين نكند، فراموش مي شود."
پرنده اين را گفت و پر زد.
انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه پشمش به يك ابي
بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي
سرش،
آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش
موج زد.
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان
دست گذاشت
و گفت: "يادت مي آيد، تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم؟
زمين و آسمان هر دو براي تو بود. اما تو اسمان را نديدي.
راستي، عزيزم، بالهايت را كجا جا گذاشتي؟"
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي
خالي چيزي
را احساس كرد.
آن وقت رو به خدا كرد و گريست.
۳۰ اصل براي اعتماد به نفس بالا
۱) اصل یاد و اتکال به خداوند و اعتماد به قدرت و یاری و حمایت او
۲) اصل آگاهی و اشراف و بصیرت لحظه به لحظه به خود
۳) اصل تغییر در الگوها و ایجاد نشانه ها
۵) اصل احساس خود شایستگی، خودسالاری و احساس شخصیت
۶) اصل عدم مقایسه خود با دیگران
۷) اصل خودباوری و خودمحوری بعدازخدا محوری
۸) اصل داشتن هدف و برنامه در زندگی
۹) اصل تمیزی و ظاهر
۱۰) اصل تعریف از خود و دیگران
۱۱) اصل تشویق خود و دیگران
۱۲) اصل تعهد به قول و صداقت و راستی
۱۳) اصل عدم انجام عمل خلاف و عذرخواهی
۱۴) اصل نظم وانضباط کاری
۱۵) اصل دانش و تجربه
۱۶) اصل مدیریت زمان
۱۷) اصل مدیریت اولویت ها
۱۸) اصل اقتدار در مقابل ضعف
۱۹) اصل یقین در مقابل تردید
۲۰) اصل احساس رهبری و مدیریت
۲۱) اصل مسئولیت پذیری
۲۲) اصل سلامت و نگهداری از جسم
۲۳) اصل تبسم
۲۴) اصل ابراز عشق به دیگران و متذکر شدن ویژگیهای مثبت آنان
۲۵) اصل نگاه به دیگران ( در عین تواضع بزرگی خود را در دل حس کنید)
۲۶) اصل عدم تأخیر
۲۷) اصل قاطعیت و گفتن نه
۲۸) اصل عدم شماتت و سرزنش خود و دیگران
۲۹) اصل کمک به دیگران و بخشایش
۳۰) اصل ژست و حالت بدن
عکسهای جالب تخیلی





چیزهای کوچک زندگی
After Sept. 11th, one company invited the remaining members of other companies who had been decimated by the attack on the Twin Towers to share ! their available office space.
بعد از حادثه یازدهم سپتامبر که منجر به فروریختن برج های دو قلوی معروف آمریکا شد ، یک شرکت از بازماندگان شرکت های دیگری که از این حادثه جان سالم به در برده بودند خواست تا از فضای در دسترس شرکت آنها استفاده کنند.
At a morning meeting, the head of security told stories of why these people were alive... and all the stories were just:
در صبح روز ملاقات مدیر واحد امنیت داستان زنده ماندن این افراد را برای بقیه نقل کرد و همه این داستان ها در یک چیز مشترک بودند و آن اتفاقات کوچک بود:
As you might know, the head of the company survived that day because his son started kindergarten.
مدیر شرکت آن روز نتوانست به برج برسد چرا که روز اول کودکستان پسرش بود.و باید شخصا در کودکستان حضور می یافت .
Another
fellow was alive because it was
his turn to bring donuts.
همکار دیگر زنده ماند چون نوبت او بود که برای بقیه شیرینی دونات بخرد
One woman was late because heralarm clock didn''t go off in time.
یکی از خانم ها دیرش شد چون ساعت زنگدارش سر وقت زنگ نزد!
One of them missed his bus...
یکی دیگر نتوانست به اتوبوس برسد.
One spilled food on her clothes and had to taketime to change.
یکی دیگر غذا روی لباسش ریخته بود و به خاطر تعویض لباس تاخیر کرد.
One''scar wouldn''t start..
اتومبیل یکی دیگر روشن نشده بود.
One went back to answer the telephone.
یکی دیگر درست موقع خروج از منزل به خاطر زنگ تلفن مجبور شده بود برگردد.
One had achild that dawdledand didn''t get ready as soon as he should have.
یکی دیگر بچه اش تاخیر کرده بود و نتوانسته بود سروقت حاضر شود.
One couldn''tget a taxi...
یکی دیگر تاکسی گیرش نیامده بود.
The one that struck me was the man who put on a new pair of shoes that morning, took the various means to get to work but before he ! got there, he developed a blister on his foot. He stopped at a drugstore to buy a Band-Aid. That is why he is alive today.
و یکی که مرا تحت تاثیر قرار داده بود کسی بود که آن روز صبح یک جفت کفش نو خریده بود و با وسایل مختلف سعی کرد به موقع سرکار حاضر شود. اما قبل از اینکه به برج ها برسد روی پایش تاول زده بود و به همین خاطر کنار یک دراگ استور ایستاد تا یک چسب زخم بخرد.و به همین خاطر زنده ماند!
Now when I amstuck
in traffic,
miss an elevator,
turn back to answer a ringing telephone...
all the little things that annoy me. I think
to myself,
this is exactly where
God wants me to beat
this very moment..
به همین خاطر هر وقت;
در ترافیک گیر می افتم
آسانسوری را از دست می دهم
مجبور برگردم تا تلفنی را جواب دهم...
و همه چیزهای کوچکی که آزارم می دهد
با خودم فکر می کنم
که خدا می خواهد در این لحظه من زنده بمانم..
Next time your morning seems to begoing wrong, the children are slow getting dressed,you can''t seem to find the car keys, you hit every traffic light, don''t get mad or frustrated;God is at work watching over you!
دفعه بعد هم که شما حس کردید صبح تان خوب شروع نشده است
بچه ها در لباس پوشیدن تاخیر دارند
نمی توانید کلید ماشین را پیدا کنید
با چراغ قرمز روبرو می شوید
عصبانی یا افسرده نشوید
بدانید که خدا مشغول مواظبت از شماست
استادى از شاگردانش
پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم
داد ميزنيم؟ چرا مردم هنگامى که
خشمگين هستند صدايشان را بلند
ميکنند و سر هم داد ميکشند؟
شاگردان فکرى
کردند و يکى
از آنها گفت: چون در
آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از
دست ميدهيم.
استاد پرسيد:
اينکه آرامشمان را از دست ميدهيم
درست است امّا چرا با وجودى که طرف
مقابل کنارمان قرار دارد داد
ميزنيم؟ آيا نميتوان با صداى
ملايم صحبت
کرد؟ چرا هنگامى که
خشمگين هستيم داد ميزنيم؟
شاگردان هر کدام
جوابهايى دادند امّا پاسخهاى
هيچکدام استاد را راضى
نکرد.
سرانجام استاد چنين توضيح
داد:
هنگامى که دو نفر از دست يکديگر
عصبانى
هستند، قلبهايشان از
يکديگر فاصله ميگيرد. آنها
براى اين که فاصله را جبران کنند
مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان
عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين
فاصله بيشتر است و آنها بايد
صدايشان را
بلندتر کنند.
سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو
نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى
ميافتد؟
آنها سر هم داد
نميزنند بلکه خيلى به آرامى با
هم صحبت ميکنند. چرا؟ چون
قلبهايشان خيلى به هم نزديک است.
فاصله قلبهاشان بسيار کم است .
استاد ادامه داد: هنگامى که
عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه
اتفاقى ميافتد؟ آنها حتى حرف
معمولى هم با هم نميزنند و فقط در
گوش هم نجوا ميکنند و عشقشان باز
هم به يکديگر بيشتر ميشود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم
بينياز ميشوند و فقط به يکديگر
نگاه ميکنند. اين هنگامى
است که ديگر هيچ فاصلهاى بين
قلبهاى آنها باقى نمانده باشد.
امیدوارم روزی رسد که تمامی انسان ها قلب هایشان به یکدیگر نزدیک شود.
دوبیتی های زیبا
خوشا آنانکه الله یارشان بی |
|
بحمد و قل هو الله کارشان بی |
|
خوشا آنانکه دایم در نمازند |
بهشت جاودان بازارشان بی
| |
|
دلم میل گل باغ ته دیره |
درون سینهام داغ ته دیره | |
|
بشم آلاله زاران لاله چینم |
وینم آلاله هم داغ ته دیره |
ابوالحسن محمد بن عمرو ، با سند خود از امام رضا ، امام کاظم ، از امام صادق ، از امام باقر ، از امام سجاد ، از امام حسین نقل فرموده : (( علی بن ابی طالب علیه السلام در مسجد کوفه بودند که مردی شامی برخاسته عرض کرد )) : ای امیر مومنان پرسشهایی دارم .
فرمودند : بپرس تا بفهمی نه انکه بیازاری –
(( مردم خیره و با توجه می نگریستند - ))
عرض کرد : اولین چیزی که خدای متعال آفرید چه بود ؟
فرمود : نور
عرض کرد : پس آسمانها را از چه آفرید ؟
فرمود : از ( ماده ای چون ) بخار آب
عرض کرد : زمین را از چه آفرید ؟
فرمود : از ( ماده ای چون ) کف آب
عرض کرد : کوهها را از چه آفرید ؟
فرمود : از ( ماده ای چون ) امواج آب
عرض کرد : چرا مکه را امّ القری گویند ؟
فرمود : چون زمین از زیر مکه گسترده شد
پرسید : آسمان دنیا از چیست ؟
فرمود : از موج کور
پرسید : درازا و پهنای آفتاب و ماه چقدر است ؟
فرمود : صد فرسخ در نهصد فرسخ را در بر می گیرد
پرسید : درازا و پهنای ستاره چقدر است ؟
فرمود : دوازده فرسخ در دوازده فرسخ
پرسید : رنگ و نامهای هفت آسمان چیست ؟
فرمود : نام آسمان دنیا (( رفیع )) و به رنگ آب و دود است ،
نام آسمان دوم (( فیدوم )) و به رنگ مس است ،
نام آسمان سوم (( ماروم )) و به رنگ صورت است ،
نام آسمان چهارم (( ارفلون )) و به رنگ نقره است ،
نام آسمان پنجم (( هیعون )) و به رنگ طلا است ،
نام آسمان ششم عروس و به رنگ یاقوت سبز است ،
و نام آسمان هفتم ((عجماء )) و به رنگ در سفید است .
پرسید : نانم پدر جنیان چیست ؟
فرمود : شومان او از زلال آتش آفریده شد
پرسید : نام ابلیس در آسمان چه بود ؟
فرمود : حارث
پرسید چرا آدم را آدم گویند ؟
فرمود : چون از أدیم ( : قشر ) زمین آفریده شد
پرسید : خدای سبحان کدام یک از پیامبران را ختنه شده آفرید ؟
فرمود : آدم ، شیث ، ادریس ، نوح ، سام بن نوح ، ابراهیم ، داوود ، سلیمان ، لوط ، اسماعیل ، و محمد ختنه شده زاده شدند .
پرسید : عمر آدم چقدر بود ؟
فرمود : نهصد و سی سال
پرسید : اولین کسی که شعر گفت که بود ؟
فرمود : آدم
پرسید : آدم چند بار حج کرد ؟
فرمود : با پای پیاده هفتاد بار حج رفت ، در اولین حج ( پرنده ای شکاری به نام ) صُرد با خود داشت که او را به جاهای آب و چشمه راهنمایی می کرد و این پرنده با او از بهشت آمد و او خوردن صرد یا پرستو را حرام کرد
در این میان مرد شامی دیگر آمد و پرسید :
اولین رستنی که در زمین روئید چه بود ؟
فرمود : دبا که همان کدو است
پرسید : اولین نفر آسمانی که حج کرد که بود ؟
فرمود : جبرئیل
پرسید : ارجمند ترین و بدترین دره روی زمین کدامها هستند ؟
فرمود بهترین دره سر ندیب که آدم در آن هبوط کرد و بدترین آن دره برهوت در یمن است که از دره های جهنم است
پرسید : آن زندان که زندانی خود را با خود برد کدام است ؟
فرمود : نهنگی که زندانی خود _ یونس بن متی _ را با خود برد
پرسید : آن شش جاندار که در رحم مادر نجنبیدند کدامند ؟
فرمود : آدم ، حوا ، قوچ ابراهیم ، عصای موسی ، ناقه صالح و خفاشی را که حضرت مریم پرداخت و دمید و به امر خدای سبحان به پرواز در آمد
پرسید : چیزی که نه انس بود نه جن و به آن دروغ بستند کدام است ؟
فرمود : گرگی که برادران یوسف به آن دروغ بستند
پرسید : چیزی که نه انس بود نه جن و به آن وحی شد کدام است ؟
فرمود : زنبور عسل
پرسید : پاکترین نقطه روی زمین که نماز در آن روا نیست کدام است ؟
فرمود : بام مکه
پرسید : جایی که فقط یک بار آفتاب در آن تابید و دیگر هرگز نتابید کدام است ؟
فرمود : کف دریایی که موسی شکافت
پرسید : اولین کسی که فرمان ختنه داد که بود ؟
فرمود : حضرت ابراهیم
پرسید اولین کسی که کفش پوشید که بود ؟
فرمود : حضرت ابراهیم
پرسید : انکه گوشت و خون ندارد ولی نفس می کشد چیست ؟
فرمود : صبح است وقتی که دم می زند
در این حین با برخاسته شدن این فرد شخص سومی نشست و پرسید :
اولین کسی که ناگهانی مرد که بود ؟
فرمود : حضرت داوود که در روز چهارشنبه که پای منبر درگذشت
پرسید : آن چهار چیزی که از یک دیگر سیر نمی شوند کدامند ؟
فرمود : زمین از باران ، ماده از نر ، چشم از نگاه و دانشمند از دانش
پرسید : اولین کسی که کردار زشت قوم لوط را کرد که بود ؟
فرمود : ابلیس که لواط داد
پرسید : بغبغوی افسونگر کبوتر چه معنی دارد ؟
فرمود : به ساز نوازان ، فلوت دمان ، آوازه خوانان زن و تار زنان نفرین می کند
پرسید : چرا دم بز بالا و شرمگاهش پیداست ؟
فرمود : چون نوح خواست بز را داخل کشتی کند ، سر پیچی کرد و مورد غضب قرار گرفت
منبع مطالب فوق از کتاب فرهنگ جامع سخنان امام حسین علیه السلام بود که پرسش و پاسخ های متداول و زیادی رو شامل میشد که بنده فقط گزیده ای از اینها رو ارائه دادم
یک برنامهنویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند.
برنامهنویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟
مهندس که میخواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامهنویس دوباره گفت: بازى سرگرمکنندهاى است. من از شما یک سوال میپرسم و اگر شما جوابش را نمیدانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال میکنید و اگر من جوابش را نمیدانستم من ۵ دلار به شما میدهم.
مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامهنویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ۵٠ دلار به شما میدهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامهنویس بازى کند.
برنامهنویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمهاى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامهنویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا میرود ۳ پا دارد و وقتى پائین میآید ۴ پا؟» برنامهنویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.
بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ۵٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ۵٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامهنویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمهاى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامهنویس داد و رویش را برگرداند و خوابید …...!!!!!!!!